» دانلود رمان ترس از مه

دانلود رمان ترس از مه ۱۸ دی ۱۳۹۷

دانلود رمان ترس از مه از نودهشتیا

دانلود رمان ترس از مه از نودهشتیا

دانلود رمان ترس از مه از نودهشتیا

نگاهم کن که چگونه ترس از مه، سببِ گم شدنم در این جنگل تاریک و سیاه شد؟ من میگویم برو اما تو گوش نکن! نرو نذار بیشتر این خورد شَوَم. نرو نذار تو این جنگل مه گرفته گم شوم. به پاکی آب، به طراوت آسمان، به گرمی خورشید به شیرینی خون داخل رگ قسم، عشقم دوستت دارم. *** ترس از مه دانلود رمان عاشقانه

دستی به کت و شلوار مارک دارش کشید، عجیب در این لباس ها جذاب تر به نظرمی اومد. خسته از انتظار برای برادرش که از راه برسه، سوئیچ ماشین رو تاب داد و به سمت ماشینش که گوشه ترین نقطه حیاط پارک شده بود رفت. حیاط به این بزرگی و عظمت، همیشه زیر درخت های گردو و خرمالوجای پارک ماشینش بود. سرش رو کمی به سمت درخت های بلند کنار دیوار که به خاطر تابش نور خورشید کمی می درخشیدن چرخوند و همزمان که در ماشینش روباز کرد، در ویلا هم بازشد. نگاهش ناخواسته از درخت های زیبایی که واقعا از دیدنشون لذت می برد به سمت ماشین پدرش رفت. با دیدن مهمان ناخونده ای که چند وقتیِ حسابی به مزاجش ناخوش اومدِ، اخمی کرد. دست هاش کمی روی دستگیره ماشینش سفت تر شد و چند لحظه چشم هاش رو بست، با نفس عمیقی که همراه با رایحه شیرین گل ها وارد ریه اش می شود زیر لب زمزمه وار گفت: _لعنت بهت. اصلا حوصله بحث نداشت، فرار رو به قرار ترجیح داد قبل از این که پدرش متوجه حضورش بشه اما، انگار امروز کلا شانس نداشت قبل از این که بتونه سوار ماشینش بشه، حمید دست در دست معشوقه جوون و زیباش به سمتش اومدن. از کی این قدر متنفرشده بود از پدری که تمام ارثش رو براش گذاشته؟ پدری که تنها نیاز بچه هاش رو تو پول می دید؟ پوف کلافه ای کشید با هرقدمی که اون دوتا بهش نزدیک تر می شدن، یک نفس عمیق واسه آرامش درونیش می کشید روبه روی این پیرخوش سیما ایستاد. لحظه ای نگاهش به دستان گره خورده پدرش با این معشوقه دلربا افتاد که باعث شد اخم کنه. هیچ دوست نداشت کس دیگه ای رو به جای مادرش با این مرد ببینه، به خصوص این معشوقه کم سن و سال که سنش از خودشم کمترست. _سلام بابا. صداش از ته چاه درمی اومد، حمید اخمی به روش پاچید .یکم به سمتش خم شد و درحالی که کمی از گوشه لبش کش می اومد گفت: _جایی می رفتی؟ اخم روی پیشونیش همچنان حاکی از ناراضی بودن از شرایط فعلی رو نشون می داد، آروم زمزمه کرد. _بله میرم شرکت کار دارم. بهونه ای برای فرار کردن از پدر بود، وگرنه حمید خوب می دونست این روزا شرکت خلوتِ و کاری نیست که پسرش لازم باشه تو این ساعت از روز به شرکت بره، آمار دوپسرش رو کامل داشت، مگه می شه اونا ازجاشون تکون بخورن وحمید نفهمه؟ با صدای نازک و پرعشوه این دختر کم سن و سال اخم هاش بیشتر درهم کشیده شد. اما برای پنهان کردنش هم که شده سرش رو پایین انداخت تا بیشتر از این حرص نخوره. _حمید جون انگار قدم ما شور بوده که تا ما میایم آقا شاهین تشیف میبرن. آنقدر لحن این زن پر از ناز و عشوه بود که ناخواسته سربلند کرد و به چشمای طوسیش خیره شد، زیادی زیبا بود و زیادی طماع.

بیوگرافی نویسنده

مشاهده تمامی 266 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

دیدگاه ها برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها